خرید بک لینک
سلام به دوستای عزیزم... الان که دارم این پست رو پابلیش میکنم در سه ماهه سوم به سر میبرم ولی خب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ستخب اول از همه در مورد تصمیم به بارداری بگم... توصیه ی من اینه که قبل از اقدام به بارداری حتما حتما حتما چکاپ بدید و از وضعیت بدنتون و ویتامین ها آگاهی پیدا کنید چون کمبودشون بعدا مشکل ساز میشه. قبل از اقدام به بارداری حتما حتما برای دندون هاتون دکتر برید وگرنه دچار دندون درد های  بدی ممکنه بشید و چون یک سری داروها و مواد دندون پزشکی برای جنین مضره مخصوصا تو سه ماهه اول ممکنه خیلی اذیت شید. مورد بعدی که تجربه ی شخصی خودمه اینه که تا میتوووونید کمتر از شوینده و مواد معطر توی خونه و توی شستن لباس و ... استفاده کنید. چون اگر مثل من تمام کشو ها و کابینت ها و لباس ها و در و دیوار خونتون بوی شوینده بده و شما از شانس بد، بد ویار باشید مثل من بیچاره میشید و اقعا عذاب آور سپری میشه این دوران. من انقدررررر قبل از بارداری در و دیوار خونه و دستشویی و حموم و ... رو شوینده زده بودم که اینا بوی شوینده گرفته بودن. خب هرکسی میومد خونمون یا الان میاد کیف میکنه و میگه انگار

برچسب: تجربیات من از طب سنتی,تجربیات من از قانون جذب,تجربیات من از فیزیک, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلام به دوستای عزیزمپست مربوط به شهریور ماه رو دارم مینویسم ولی هنوز خیلی مونده. از اون طرف پست مربوط به سه ماهه دوم بارداری هم هست اینا رو تکمیل میکنم و پابلیش میکنم ولی قبلش میخواستم توضیحی راجع به معجزه ی شکرگزاری بدم و این پست فقط مختص به این موضوع هستش.قبلا بارها راجع به معجزه ی شکرگزاری و تاثیراتش توی زندگی خودم و خیلی ها که با خلوص نیت انجام دادن نوشتم. خیلی مردد بودم این پست رو بنویسم یا نه ولی با خودم گفتم حتی اگر یک نفر با خوندن این پست بتونه زندگیش رو تغییر بده، من رسالتم رو انجام دادم... موضوع مربوط میشه به روزهایی که دنبال خونه بودیم. ما تصمیمون بر این بود که خونه ی بزرگتری رو از خونه ای که الان هستیم اجاره کنیم و تا قبل از زایمان من اسباب کشی کنیم تا کارها نمونه برای بعد از زایمانم. فکر کنم دو سه روز اول شهریور بود، یک روز شال و کلاه کردیم و رفتیم دنبال خونه. از قیمت اجاره ها مغزمون سوت کشید. برگشتیم خونه، من از شنیدن قیمت ها تو افق محو شده بودم! زل زده بودم به یک نقطه و به همسر میگفتم واااای من همین جا میمونم و بلند نمیشممممم. همسر میگفت نه هیلا اینجا کوچیکههههه. خلاصه ن

برچسب: معجزه ای در راه است,معجزه ای در افزایش قد,معجزه ای در کربلا, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

خب سلام عرض میکنم خدمت دوستای عزیزم. باور بفرمائید که من هی میخوام دیگه نهایتا دو هفته یه بار بنویسم ولی اگر خاطر مبارکتون باشه تو پستی که یکم شهریور گذاشته بودم نوشته بودم باید بریم دنبال خونه و خب دنبال خونه رفتن همانا و درگیری ذهنی و جسمی همانا و همین شد که اصلا نشد بیام بنویسم در عوض یک پست مبسوط براتون میذارم که دیگه نگید بنویس بنویس و هی بیاید بگید ننویس ننویس خودتون به صلاح دید خودتون پستم رو به چند قسمت مساوی تقسیم کنید و تو چند روز بخونید که الکی مثلا چند تا پست خوندید در ضمن فکر نکنید حواسم نیست میخونید در میرید و کامنت نمیذارید ها. باید برای اونایی که این مدت کم کاری نکردن و جواب زحمت انگشتای من و دادن یه پست اختصاصی در نظر بگیرم  والا نمیشه که بعضیا پستا رو بخونن در برن هه هههههههههدوشنبه یک شهریور رفتیم دنبال خونه برای اجاره و با کلی امید و انگیزه رفتیم ولی درب و داغون برگشتیم قشنگ مثل پلنگ رفتیم و مثل روباه زخمی برگشتیم هههه ههههه از بس قیمت ها نجومی بود. دیگه من انقدررررر اعصابم خورد شده بود که به شووری گفتم یا همین جا بنشینیم یا پولامون رو یک پا

برچسب: نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

خب تا دیر نشده بقیه ی شهریور رو هم بذاریم که چشم به هم بذاریم باید مهرنامه بنویسیمسه شنبه 16 شهریور شووری بلند شد حاضر شد صبحانه خوردیم و رفت سر کار... منم حاضر شدم و چیتان پیتان کردم و رفتم خونه خواهرم اینا. نهار ماهی خوردیم جاتون خالی. بعدش با مامانم بردیم دختر خواهرم رو یکم دم در خونشون قدم زد و دنبال گربه ها کرد و بعدش براش بستنی گرفتیم و اوردیم خونه و مامانم رفت خونشون. منم وایسادم شووری اومد و قرار بود برای فروش خونه بره بنگاه یکم نشست و زمان بنگاه شد رفت (قضیه ی خونه رو که حسابی پیچیده شده بود جداگانه تعریف میکنم) خواهرم شام قیمه گذاشته بود و دیگه اصرار کرد موندیمو زدیم بر بدن که حسابی چسبید. بعد شووری زنگ زد که خونه ظاهرا بلوکه شده و نمیشه روش کد رهگیری گرفت و قرار افتاده برای فردا ظهر. دیگه اومد شام و خوردیم و نصف فیلم اژدها وارد می شود رو دیدیم و بقیه ش و گذاشتیم برای فردا  و خوابیدیم.فرداش که میشد چهارشنبه 17 شهریور بیدار شدیم صبحانه خوردیم و شووری رفت خونه رو از بلوکه دراورد و به لطف خدا خونه رو قولنامه کردن و یه بخشی از پول رو گرفت و اومد خونه اشون و ما هم حاضر شدیم ب

برچسب: نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلامهمونطور که قبلا گفتم سه ماهه دوم بارداری من با خونریزی خیلی شدیدی شروع شد. اول از همه یک توضیحی درباره ی خونریزی بدم. چیزی که شاید هیچ جایی نخوندم و فقط تجربه ی خودمه و شاید اگر اون روزها کسی به من این رو میگفت من انقدررررر استرس و عذاب نمیکشیدم.بار اولی که خون قرمز رو دیدم و به گریه و اینا افتادم وقتی با اصرار خواهرم و خانم برادرم و .... توضیح دادم شکل خون به چه شکلی بوده هی میگفتن نگران نباش و خون قرمز نگران کننده نیست و اگر لخته باشه خطرناکه و ازین حرفا. خب روز اول و دوم و سوم تقریبا من خونریزی قرمز داشتم مثل خونی که از خراش خارج شه. یه خون تازه ی تازه. و خب وقتی دکتر رفتم همون روز اول و سونو کرد و گفت تو رحم هیچ خونی نمیبینم و پشت جفت هیچ خونی نمیبینم و ازین حرفا من هم فکر کردم خب قطعا چیزی نیست. چون همونطور که میدونید خونریزی تو اواخر سه ماهه اول و اوایل سه ماهه دوم دلایلی داره مثل هماتوم پشت جفت و پایین بودن جفت و ... . پس باید خونی توی رحم دیده بشه. بعد خب من هربار که میرفتم دستشویی با شدت وحشتناکی خون قرمز و تازه میدیدم. بعد از گذشت سه روز خون تازه تبدیل شد به لخته های

برچسب: تجربیات من از طب سنتی,تجربیات من از قانون جذب,تجربیات من از فیزیک, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلام به دوستای عزیزم خب من اومدم که مهر نامه رو هم بنویسم و برسیم به آبان. روم سیاه هی میگم تند تند میام ولی اصلا نمیشه. نمیدونمم چرا. شاید علتش نوشتن این پست های نامربوط تجربه و اینا وسط مسط هاس. چون اونا وقت زیادی ازم میگیره باید خوب فکر کنم و بنویسم و تو مراحل متعدد مینویسم اینجوری میشه که دیگه انرژی ای نمیمونه پست های روزمره بنویسم. ولی خب وقتی تقویم و نگاه کردم دیدم 4 آبان شده گفتم وای هیلا میخواستی مهر رو نیمه اول و دوم بنویسی، نجنبی به جای مهرنامه باید مهر و آبان نامه بنویسی هههههه هههههه. این شد که الان نیمه شبه و من نشستم به نوشتن. حالا اینکه چرا نیمه شب چون کماکان در منزل خواهر به سر میبرم و با دخترش نمیشه حتی یک دقیقه در لپ تاپ و باز کرد چه برسه یه ساعت بشینی زارت زارت بکوبی رو کیبورد... هی میاد میگه آله نانای نانای :))))) و اینکه چرا من خونه ی خواهرم هستم رو که اینستاگرامی ها میدونن و بدون اینستا ها هم تو این پست میفهمن.... خب یک مهر که پنج شنبه ای بود که قرار بود بریم با هیئتی ها صحبت کنیم درباره ی خونه که تو پست معجزه ای در دل قرن بیست و یکم توضیح دادم. بعد از صحبت ب

برچسب: نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلام و صد سلامچهارشنبه که پست قبلی رو نوشتم از بس مطلب رو هم تلنبار شده بود که حسابی خسته شدم تا همه رو بنویسم. فکر کنم قشنگ سه ساعت یا سه ساعت و نیم ریکاوری روزهای گذشته تو ذهنم و نوشتنشون طول کشید اینه که گفتم تا وقت هست و حال دارم این مدت رو بنویسم بلکم دوباره بیافتم روی منظم نوشتن  البته فکر نکنید آسون هستا همین الان که مینویسم یکی شون کله اش رو معده مه و اون یکی پاش رو مثانه  یعنی ببینید با چه مرارتی دارم مینویسم هههههه. خب درسته که 5 آبان پست قبلی رو نوشتم اما تا سی مهر ماه نوشتم بنابراین از یک آبان باید گزارش بدم  چقدرم مهمه مسائل مم.لکتی هست و اگر ننویسم کلا سیستم بهم میریزه ههههه ههههههشنبه یک آبان از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و بدیو بدیو حاضر شدم و رفتم شرکت. هنوز یک سری کارها نیمه تموم مونده و رئیس روسا اصلا همکاری نمیکنن برای تموم شدنش منم کلا همینطور عشقی میرم جهت تجدید دیدار و خیلی از دفعات کلا ساعت نمیزنم. خلاصه قبل از رفتنم شرکت یه کیف چرم داشتم قفلش خراب شده بود رو مخم بود بردم اون رو هم هِن هِن کنان دادم مغازه چرم دوزی برام درستش کنه و

برچسب: نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلام به عزیزای دل و مهربانان همراه... اومدم دهه دوم آبان رو بنویسم. خیلی وقت بود تو لپ تاپ وبلاگ رو باز نکرده بودم و با گوشی نگاه میکردم اما یهو الان باز کردم و آهنگ ملایمی که روش گذاشتم پخش شد و من و برد به خیلی وقت پیش هاااا. روزایی که با این آهنگ کلیییییییییییییی خاطره ی خوشگل داشتم. هم دلم گرفت یکم و هم پر شدم از یه عاااالمه حس خوب... کلا من نسبت به آهنگ و عطر اینطوری ام و خیلی زود باهاشون تو زمان سفر میکنم.... بگذریم.سه شنبه یازده آبان از خواب بیدار شدیم مامانم اومد خونه خواهرم و صبحانه خوردیم و خواهرم رفت خرید داشت و منم رفتم خوابیدم. چون شب قبلش تا صبح بیدار بودم و نتونسته بودم بخوابم. بعد عصری شووری اومد دنبالم و رفتیم خیابون سعدی برای خرید وسایل دستشویی، آینه و این حرفااا. دیگه کلی گشتم تا چیزی که تو ذهنم بود رو خریدیم و برگشتیم خونه خواهرم من و گذاشت و با شوهر خواهرم رفتن نصب کنن. البته آینه و اینا از خونه قبلی که مستاجر بودیم و خودمون خریده بودیم نصب کرده بودیم داشتیم ولی خونه ی کنونی دو تا سرویس دستشویی داره یکی ایرانی و یکی فرنگی. ایرانی خب طبیعتا برای خودمون کاربرد نداره

برچسب: دهه سوم آبان,متولدین دهه دوم آبان ماه, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:15

سلام و عرض ادب خدمت شما همراهان همیشگی . خب امروز یک آذر هست و همه دوستای قدیمی میدونن که یکم آذر برای من یادآور چه داستانی هست و الان فعلا باهاش کاری نداریم ولی ان شاالله عمری باقی بود بعد از زایمان یکم راجع بهش حرف دارم... (دیروز این قسمت ها رو نوشتم هههه)الان فعلا بریم سراغ تعریفی جات که وقت تنگه، بله! هیلا قشنگه، بلهپنج شنبه همونطور که گفتم خونه مامانم اینا پست قبلی رو گذاشتم و طرفای شب منتظر بودم شووری بیاد که زنگ زد حالش بده و حالت اسهال استفراغ داره (گلاب به روتون ) و آماده شم بریم دکتر. منم تو خونه گفتم اینطوریه بعد مامانم اینا شام و اوردن که بدو بدو بخوریم و رسید ببرمش دکتر با دامادمون که شووری زنگ زد مامانش زنگ زده که خواهرش اومده و اصرار اصرار که بیا اینجا من خوبت میکنم و ازین حرفا. بعد اصلا موافق نبود بریم ولی من گفتم نه بریم و دل مامانت میشکنه و ازین حرفا. دامادمون هم با خنده میگفت اون مامانش و ببینه خوب میشه منم گفتم باشه میبرم مامانش و ببینه ببینیم چقدر تاثیر گذاره ههههه هههههه. خلاصه رفتیم اونجا و من که شام خورده بودم اونا شام نخورده بودن. جارو یک و برادر شوشو

برچسب: دهه سوم آبان,متولدین دهه سوم آبان,مردان متولد دهه سوم آبان, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:14

سلامخب الان که من دارم از تجربیات سه ماهه سوم بارداری مینویسم دیگه باردار نیستم و درست سیزده روز از زایمانم میگذره! بعد خیلی جالبه که الان با خودم فکر میکنم بارداری چه شکلیه؟! انگار اصلا هیچ وقت باردار نبوده ام! خب بعد از انقباضات که در اواخر سه ماهه دوم بارداری من اتفاق افتاد و بعدش هم ایزوپرین استفاده کردم و بعد از اون هم مصرفش رو قطع کردم، تقریبا شرایط من تثبیت شد. چیزی که دکتر جدیدم درباره ی انقباضات و زایمان زودرس بهم گفت این بود که ایزوپرین هیچ گونه تاثیری نداره و قرص منسوخ شده ای هستش و خب باعث بالا رفتن قندم هم شده بود بنابراین مصرفش رو قطع کردیم و تمام! و بهم توصیه های لازم رو کرد که اگر احیانا دوباره انقباض های منظم گرفتم کجا برم و کی برم و اصل مطلب این بود که باید بسپرم به خدا و صبر کنم ببینم چی پیش میاد! یعنی اگر انقباض ها شروع میشدن با مراجعه به بیمارستان یا میتونستن مشکل رو رفع کنن یا نه و قبل از شروع انقباضات کاری نمیشد کرد... پس باید میسپردم به خدا و منتظر میموندم ببینم چی پیش میاد...شروع سه ماهه سوم بارداری من مصادف شد با دنبال خونه گشتن و خب به همین علت سرم خیلی

برچسب: تجربیات من از طب سنتی,تجربیات من از قانون جذب,تجربیات من از فیزیک, نویسنده: نگین رضاپور تاريخ: سه شنبه 16 آذر 1395 ساعت: 17:14

صفحه بندی